معانی کلمه : خضوع
لغت نامه دهخدا
خضوع . [ خ ُ ] (ع اِمص ) فروتنی . سرافکندگی . || (اِ) نیاز. (یادداشت بخط مؤلف ).
خضوع . [ خ َ ] (ع ص ) فروتن . ج ، خُضُع. || زنی که تهیگاه های او را آواز باشد. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
فرهنگ عمید
۱. فروتنی و تواضع کردن، تواضع، فروتنی.
۲. (تصوف ) فروتنی و تذلل در پیشگاه جبروت الهی.
۲. (تصوف ) فروتنی و تذلل در پیشگاه جبروت الهی.
فرهنگ معین
(خُ ) [ ع . ] (مص ل . ) فروتنی کردن ، تواضع کردن .
فرهنگ فارسی
۱ - ( مصدر ) فروتنی کردن تواضع کردن. ۲ - ( اسم ) فروتنی تواضع . ۳ - فروتنی و تذلل در پیشگاه جبروت الهی و محو در سطوات انوار قدسی .
فروتنی کردن یا آرمیدن
فروتنی کردن یا آرمیدن
مترادف و متضاد
افتادگی، تواضع، خشوع، خواری، شکستهنفسی، فروتنی ≠ تکبر، غرور، تکبر کردن، غرور کردن
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
فروتنی، افتادگ
