معانی کلمه : خش
لغت نامه دهخدا
خش . [ خ َ ] (اِخ )نام قریه ای است به اسفراین . (یادداشت بخط مؤلف ).
خش . [ خ ُش ش ] (ع اِ) پشته ٔ ریگ . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
فرهنگ عمید
۱. شیار کوچک بر روی چیزی، خراش.
۲. ناصافی در طنین صدا.
۲. ناصافی در طنین صدا.
فرهنگ معین
(خَ) (اِ.) = خاشه : ریزه ، خاشه .
(خَ) (اِ.) 1 - مادرزن . 2 - مادرشوهر.
(خَ ) (اِ. ) ۱ - مادرزن . ۲ - مادرشوهر.
(خَ ) (اِ. ) = خاشه : ریزه ، خاشه .
(خَ ) (اِ. ) = خاشه : ریزه ، خاشه .
فرهنگ فارسی
خرس
( اسم ) ۱ - مادر زن . ۲ - مادر شوهر .
نام قریتی است به اسفراین
نام قریتی است به اسفراین
دانشنامه عمومی
خوب، مناسب
(خَش) خوش - خوب - پسندیده - مورد پسند
این کلمه به لهجۀ یزدی است و به زبان فارسی یعنی خوب
گویش مازنی
بوسه
شوهر خواهر – شوهر دختر
خط روی شیشه یا هر چیز دیگر
۱فامیل – قوم ۲شوهر دختر ۳شوهر خواهر
/Khesh/ فامیل – قوم - شوهر دختر ۳شوهر خواهر & خط روی شیشه یا هر چیز دیگر & بوسه & خرس & شوهر خواهر – شوهر دختر
مترادف و متضاد
واژه نامه بختیاریکا
( خَش ) خوش
( خَش ) روغن خش
( خَش ) روغن خش
