معانی کلمه : خسوف
لغت نامه دهخدا
خسوف . [ خ ُ ] (ع اِمص ) گرفتگی ماه . (دهار).
خسوف . [ خ َ ] (ع ص ، اِ) چاه بسیار آب در زمین سنگناک که آب آن منقطع نشود. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. [مقابلِ کسوف] (نجوم ) حائل شدن زمین میان خورشید و ماه که باعث از نظر پنهان شدن ماه می شود، ماه گرفتگی.
۲. [قدیمی] ناپدید شدن.
۲. [قدیمی] ناپدید شدن.
فرهنگ معین
(خُ ) [ ع . ] (مص ل . ) ۱ - ناپدید شدن . ۲ - واقع شدن زمین میان ماه و خورشید که موجب تیره شدن ماه می شود.
دانشنامه آزاد فارسی
رجوع شود به:گرفت
wikijoo: خسوف
فرهنگ فارسی
پنهان شدن ماه در سایۀ زمین وقتی که زمین بین ماه و خورشید است که به سه صورت جزئی و کلی و نیمسایهای رخ میدهد متـ . مَهگرفت، ماهگرفتگی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
ماهگرفتگی ≠ کسوف
پنهانشدن، ناپدید شدن، فرو رفتن
۱. ماهگرفتگی
۲. پنهانشدن، ناپدید شدن، فرو رفتن ≠ کسوف
lunar eclipse (اسم)
ماه گرفتگی، خسوف
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
ماه گرفتگ
فرهنگستان زبان و ادب
{lunar eclipse} [نجوم] پنهان شدن ماه در سایۀ زمین وقتی که زمین بین ماه و خورشید است که به سه صورت جزئی و کلی و نیم سایه ای رخ می دهد
متـ . مَه گرفت، ماه گرفتگی
