معانی کلمه : خریش
لغت نامه دهخدا
خریش . [ خ ُ ] (اِ) پادشاه . || بزرگ . || کدخدا. || کدبانوی خانه . (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
۱. خراش، خراشیدگی.
۲. ریشخند.
۲. ریشخند.
فرهنگ معین
(خَ) (اِ.) خراش .
( ~.) (اِ.) ریشخند، استهزا.
( ~. ) (اِ. ) ریشخند، استهزا.
(خَ ) (اِ. ) خراش .
(خَ ) (اِ. ) خراش .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ریشخند استهزا .
پادشاه یا بزرگ
پادشاه یا بزرگ
