معانی کلمه : خرمهره
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. نوعی مهرۀ درشت و بی ارزش، به رنگ سفید یا آبی که بر گردن اسب و خر می بندند: اگر ژاله هر قطره ای دُر شدی / چو خر مهره بازار از او پُر شدی (سعدی۱: ۱۰۳ ).
۲. [قدیمی] نوعی بوق کوچک از جنس صدف.
۲. [قدیمی] نوعی بوق کوچک از جنس صدف.
فرهنگ معین
(خَ. مُ رِ ) (اِمر. ) ۱ - نوعی مهرة درشت به رنگِ سفید یا آبی که آن را بر گر دن خر و اسب و استر آویزند. ۲ - نوعی بوق .
دانشنامه آزاد فارسی
رجوع شود به:ببین و بترک
wikijoo: خرمهره
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - نوعی مهر. بزرگ سفید یا آبی که آنرا بر گردن خر و اسب و استر آویزند . ۲ - نویع بوق و نفیر که در حمامها و بازیگاهها و آسیا ها نوازند . ۳ - خال سفیدی که در چشم مردم افتد و بسبب آن نابینا گردند .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
cowrie (اسم)
صدف، خرمهره، نوعی کس گربه
bead (اسم)
مهره، دانه تسبیح، خرمهره
cowry (اسم)
صدف، خرمهره، نوعی کس گربه
