معانی کلمه : خردی
لغت نامه دهخدا
هر دو آن عاشقان ِ بی مزه اند
غاب گشته چو سه شبه خردی .
پیر زالی گفت کش خردی بریخت
خود مرا نان تهی بود آرزوی .
فرهنگ عمید
۱. کوچکی.
۲. کودکی.
۲. کودکی.
فرهنگ فارسی
طفولیت کودکی .
مرقه آنرا خردیق ساخته و اصل آن خردیک بوده .
مرقه آنرا خردیق ساخته و اصل آن خردیک بوده .
مترادف و متضاد
کمی
حقارت
کوچکی، ریزی، ریزنقشی
طفولیت، کودکی، بچگی، خردسالی
۱. طفولیت، کودکی، بچگی، خردسالی
۲. کوچکی، ریزی، ریزنقشی
۳. حقارت
۴. کمی
