معانی کلمه : خدوک
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. رشک، حسد: از حسد فتح تو خصم تو پی کرد اسب / همچو جحا کز خدوک چرخهٴ مادر شکست (انوری: ۹۲ ).
۲. قهر، خشم.
۳. غصه.
۴. (صفت ) آشفته، پریشان.
۲. قهر، خشم.
۳. غصه.
۴. (صفت ) آشفته، پریشان.
فرهنگ معین
(خَ )۱ - (ص . )آشفته ،پریشان . ۲ - آزرده - خاطر از حسد. ۳ - (اِ. ) رشک ، حسد. ۴ - غصه ، اندوه .
فرهنگ فارسی
آشفته وپریشان، آزرده خاطر، رشک وقهروخشم وغصه
۱ - ( صفت ) آشفته پریشان آزرده پراکنده . ۲ - اندوهناک از حسد یا اثری نا ملایم . ۳ - رشک حسد . ۴ - غصه اندوه . ۵ - قهر خشم .
۱ - ( صفت ) آشفته پریشان آزرده پراکنده . ۲ - اندوهناک از حسد یا اثری نا ملایم . ۳ - رشک حسد . ۴ - غصه اندوه . ۵ - قهر خشم .
مترادف و متضاد
۱. آزرده، اندوهناک، پریشان، غمگین، مغموم
۲. اندوه، غصه، غم، ملال
۳. حسادت، حسد، رشک
۴. خشم، غضب، قهر
