معانی کلمه : خدمات
لغت نامه دهخدا
خدمات. [ خ َ دَ ] ( ع اِ ) ج ِ خدمت. ( از غیاث اللغات ). خدمتها. رجوع به خدمت شود.
فرهنگ فارسی
( اسم ) جمع خدمت خدمتها بندگیها چاکریها.
مجموع فعالیتهایی که واحدهای اقامتی و پذیرایی و خدماتی برای تأمین نیازهای مختلف مشتریان انجام میدهند
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
۱. خدمتها، فعالیتها، کارها
۲. خدمتگزاریها
فرهنگستان زبان و ادب
{service} [گردشگری و جهانگردی] مجموع فعالیت هایی که واحدهای اقامتی و پذیرایی و خدماتی برای تأمین نیازهای مختلف مشتریان انجام می دهند
