معانی کلمه : خدر
لغت نامه دهخدا
خدر. [ خ ُ ] (ع اِ) ج ِ اخدر و خَدراء. رجوع به اَخَدر در این لغت نامه شود.
خدر. [ خ ِ دِ ] (اِ) از نامهای مردان است .
- امثال :
هرچه داری بخدر ده که خدر مرد خداست . این مثل را در مورد اشخاص عزیز بی جهت بکار برند.
فرهنگ عمید
پرده.
۱. سستی اندام.
۲. (پزشکی) به خواب رفتن عضوی از بدن.
ویژگی عضوی از بدن که دچار خوابرفتگی یا سستی شده باشد؛ بیحس.
پرده.
۱. سستی اندام.
۲. (پزشکی ) به خواب رفتن عضوی از بدن.
ویژگی عضوی از بدن که دچار خواب رفتگی یا سستی شده باشد، بی حس.
۱. سستی اندام.
۲. (پزشکی ) به خواب رفتن عضوی از بدن.
ویژگی عضوی از بدن که دچار خواب رفتگی یا سستی شده باشد، بی حس.
فرهنگ معین
(خَ دَ) [ ع . ] (اِمص .) سستی ، به خواب رفتن اعضای بدن .
(خِ) [ ع . ] (اِ.) 1 - پرده . 2 - پرده ای که برای دختران و زنان در یک طرف خانه بزنند. ج . اخدار، خدور.
(خَ دَ ) [ ع . ] (اِمص . ) سستی ، به خواب رفتن اعضای بدن .
(خِ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - پرده . ۲ - پرده ای که برای دختران و زنان در یک طرف خانه بزنند. ج . اخدار، خدور.
(خِ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - پرده . ۲ - پرده ای که برای دختران و زنان در یک طرف خانه بزنند. ج . اخدار، خدور.
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - پرده . ۲ - چادر . ۳ - پرده ای که برای دختران و زنان در گوش. خانه زنند جمع : اخدار خدور .
از نامهای مردان است . مثل هر چه داری بخدره که خدر مرد خدا است این مثل را در مورد اشخاص عزیز بی جهت بکار برند.
از نامهای مردان است . مثل هر چه داری بخدره که خدر مرد خدا است این مثل را در مورد اشخاص عزیز بی جهت بکار برند.
گویش مازنی
۱تن – جسم ۲خود
/Kheder/ تن – جسم - خود
واژه نامه بختیاریکا
( خَدِر ) خضر؛ از اسامی مردانه
