خبر شدن. [ خ َ ب َ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) خبر رسیدن. خبر رفتن. اطلاع رسیدن. مطلبی بگوش کسی رسیدن. خبردار شدن. با خبر شدن : خبر شد هم آنگه به افراسیاب کجا باره شارسان شد خراب.فردوسی.خبر شد بترکان که آمد سپاه جهانجوی کیخسرو کینه خواه.فردوسی.خبرشد هم آنگه ببانوگشسب که مر گیو را رفتن آراست اسب.فردوسی.خبر شد بطوس و بگودرز و گیوبرهام وگرگین و گردان نیو.فردوسی.خبر شد بشاه هماور ازین که رستم نهاده ست بر رخش...
مترادف و متضاد
مطلع شدن، آگاه شدن، واقف گشتن، در جریان قرار گرفتن، مستحضر شدن