معانی کلمه : خاموش کردن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
از آواز یا سخن باز داشتن ساکت کردن .
قطع کردن جریان برق رایانه یا افزاره با کلید یا دستور نرمافزاری
دانشنامه عمومی
نشاندن. فرونشاندن.
مترادف و متضاد
قطع کردن (جریانبرق)
خفه کردن، سرکوب کردن
فرونشاندن، آرام کردن
ساکت کردن، بیسروصدا کردن
کشتن، فروکشتن، منطفی کردن
۱. ساکت کردن، بیسروصدا کردن
۲. کشتن، فروکشتن، منطفی کردن
۳. قطع کردن (جریانبرق)
۴. خفه کردن، سرکوب کردن
۵. فرونشاندن، آرام کردن
فرهنگستان زبان و ادب
{turn off, switch off} [رایانه و فنّاوری اطلاعات] قطع کردن جریان برق رایانه یا افزاره با کلید یا دستور نرم افزاری
