معانی کلمه : خاس
لغت نامه دهخدا
خاس . (لری ، ص ) خوب .
خاس . (اِ) هَس (در تداول مردم دیلمان ). رجوع به هس شود.
خاس . (اِخ ) شهرکی است بماوراءالنهر با کشت و برز بسیار و اندک مردم . (حدود العالم ). رجوع به کلمه ٔ خاست شود.
فرهنگ عمید
درختچهای خاردار و همیشه سبز با برگ های صاف و شفاف به رنگ سبز تیره، و گل های سفید یا صورتی که در جنگل های شمال ایران می روید.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
شهرکی است بماورائ النهر با کشت و بزر بسیار و اندک مردم .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
سطح فوقانی تپه ی بزرگی که دارای شیب تند باشد
/khaas/ سطح فوقانی تپه ی بزرگی که دارای شیب تند باشد
واژه نامه بختیاریکا
خوب؛ خوش؛ خاست
فرهنگستان زبان و ادب
{Ilex} [زیست شناسی- علوم گیاهی] سرده ای از خاسیان درختی کوچک یا درختچه ای معمولاًٌ همیشه سبز و به ندرت خزان دار با بیش از 270 گونه که در مناطق گرمسیری جنوب امریکا و مناطق گرمسیری و نیمه گرمسیری آسیا پراکنده اند؛ گل های این گیاهان معمولاً چهارپر و به ندرت پن...
