معانی کلمه : خارش
لغت نامه دهخدا
خارش . [ رِ ] (ع ص ) آخذ از روی عنف . دریابنده . گیرنده .
خارش . [ رِ ](اِ) خناق . (نام مرضی است که در گلو عارض میشود).
فرهنگ عمید
۱. خاریدن.
۲. پیدا شدن حالت یا علتی در پوست بدن که باعث خاریدن آن شود.
۳. (پزشکی ) = جرب
۲. پیدا شدن حالت یا علتی در پوست بدن که باعث خاریدن آن شود.
۳. (پزشکی ) = جرب
فرهنگ معین
(رِ ) ۱ - (اِمص . ) خاریدن . ۲ - (اِ. ) گر، بیماری پوستی که با خارش همراه است .
دانشنامه آزاد فارسی
خارش (itch)
نوعی تحریک پایانه های عصبی پوست و غشای مخاطی. باعث تمایل به خاراندن محل می شود. این واژه در فرهنگ عامه به بیماری انگلی گال۱ هم اطلاق می شود.
scabies
نوعی تحریک پایانه های عصبی پوست و غشای مخاطی. باعث تمایل به خاراندن محل می شود. این واژه در فرهنگ عامه به بیماری انگلی گال۱ هم اطلاق می شود.
scabies
wikijoo: خارش
فرهنگ فارسی
خاریدن
۱ -( اسم ) عمل خاریدن . ۲ - ( اسم ) گری جرب حکه سودا . ۳ - مرضی است که در گلو عارض میشود خناق.
آخذ از روی عنف دریابنده
۱ -( اسم ) عمل خاریدن . ۲ - ( اسم ) گری جرب حکه سودا . ۳ - مرضی است که در گلو عارض میشود خناق.
آخذ از روی عنف دریابنده
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
خورشت
۱آزار ۲سوزش – خارش
/khaaresh/ خورشت & آزار - سوزش – خارش
گویش اصفهانی
تکیه ای: xâreš
طاری: xoreš
طامه ای: xâreš
طرقی: xoreš
کشه ای: xâreš
نطنزی: xâreš
مترادف و متضاد
حک
خناق
آبنه
گر، جرب
۱. حک
۲. خناق
۳. گر، جرب
۴. آبنه
واژه نامه بختیاریکا
توش؛ هَکه؛ هارِشت
