معانی کلمه : خارجه
لغت نامه دهخدا
خارجة. [ رِ ج َ ] (اِخ ) ابومسکین . یکی از تابعان است . راوی حدیث نیز بوده است . (یادداشت بخط مؤلف ).
خارجة. [ رِ ج َ ] (اِخ ) ابن مصعب السرخسی مکنی به ابی الحجاج . یکی از تابعیان است . شایداین شخص همان خارجةبن مصعب نام برده در فوق باشد.
فرهنگ عمید
۱. = خارج
۲. [مقابلِ داخلَة] بیرون از مملکت.
۳. (صفت ) تهیه شده در کشورهای خارجی: چای خارجه.
۴. (صفت ) خارجی، اجنبی، بیگانه.
۲. [مقابلِ داخلَة] بیرون از مملکت.
۳. (صفت ) تهیه شده در کشورهای خارجی: چای خارجه.
۴. (صفت ) خارجی، اجنبی، بیگانه.
فرهنگ معین
(رِ جِ ) [ ع . خارجة ] (اِ. ) ۱ - مؤنث خارج . (در زبان فارسی به همین صورت پذیرفته شده صرف نظر از تَأنیث آن ). ۲ - خارج از مملکت ، بیگانه .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
خارجه نام شهر و شهرستانی در استان وادی الجدید مصر است.
فهرست شهرهای مصر
فهرست شهرهای مصر
wiki: خارجه
مترادف و متضاد
برونمرز ≠ درونمرز
۱. برونمرز ≠ درونمرز
۲. بیگانه، خارجی
۳. کشور بیگانه ≠ داخله
