کلماتور
وارد شوید
صفحه اصلی
محفل
گنجینه شعر
فرهنگ لغات
ساز و آواز
استودیو
بازی
منو
وارد شوید
معنی و تلفظ کلمه حکمران | کلماتور
معانی کلمه : حکمران
تلفظ بین المللی :
/hˈokmrɑn/
تلفظ :
[h'okmRAn]
پیمایش سریع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
کلمات مرتبط
حکمران، حکمران
مربوط به حکمران
حکمرانی کردن
سلطنت یا حکمرانی کردن
حکمرانی
حکمرانی نظامیان
بر من حکمرانی کن
حکمرانی بروجرد لرستان و خوزستان
حکمرانی خوب
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
لغت نامه دهخدا
حکمران. [ ح ُ ] ( نف مرکب ) آنکه امر و فرمان او مجری شود. فرمانده. فرمانفرما.
فرهنگ عمید
= حاکم
فرهنگ معین
(حُ ) [ ع - فا. ] (ص فا. ) حاکم ، والی .
فرهنگ فارسی
حاکم، فرمانروا
( صفت ) حاکم والی فرمانروا .
مترادف و متضاد
استاندار، امیر، حاکم، فرماندار، فرمانروا، والی، حکمروا، حکومتگر، حکمرانی
governor
(اسم)
طرفدار، پروانه، حاکم، سایس، فرماندار، حکمران
ruler
(اسم)
رئیس، خط، فرمانفرما، فرمانروا، سر کرده، سایس، خط کش، حکمران
کلمات مرتبط
حکمران، حکمران
مربوط به حکمران
حکمرانی کردن
سلطنت یا حکمرانی کردن
حکمرانی
حکمرانی نظامیان
بر من حکمرانی کن
حکمرانی بروجرد لرستان و خوزستان
حکمرانی خوب
نظرات