معانی کلمه : حلبه
لغت نامه دهخدا
حلبة. [ ح َ ل َ ب َ ] (ع اِ) ج ِ حالب . مردان دوشنده . (منتهی الارب ). رجوع به حالب شود.
حلبة. [ ح ُ ب َ ] (ع اِ) سیاهی صرف و محض . (ناظم الاطباء). || درخت عرفج . || درخت قتاد که مثل سوزن خار دارد. || شنبلید. (منتهی الارب ). شنبلیله .
فرهنگ عمید
شنبلیله#NAME?
گروه اسبان که در مسابقۀ اسبدوانی شرکت کنند؛ اسبهایی که برای شرکت در اسبدوانی از هرجا بیاورند و آماده کنند.
گروه اسبان که در مسابقۀ اسب دوانی شرکت کنند، اسب هایی که برای شرکت در اسب دوانی از هر جا بیاورند و آماده کنند.
= شنبلیله
= شنبلیله
فرهنگ معین
(حَ بَ یا بِ ) [ ع . حلبة ] ۱ - (اِمص . ) مسابقة اسب دوانی . ۲ - (اِ. ) اسبان مسابقه .
فرهنگ فارسی
شنبلیله
( اسم ) شنبلیله
سیاهی صرف و محض
( اسم ) شنبلیله
سیاهی صرف و محض
