معانی کلمه : حل شده
فرهنگ فارسی
مادهای که در یک حلاّل حل شود و تشکیل محلول دهد متـ . حلشونده
دانشنامه عمومی
فرهنگستان زبان و ادب
{solute} [شیمی، مهندسی بسپار] ماده ای که در یک حلاّل حل شود و تشکیل محلول دهد
متـ . حل شونده

مادهای که در یک حلاّل حل شود و تشکیل محلول دهد متـ . حلشونده