معانی کلمه : حصاد
لغت نامه دهخدا
حصاد. [ ح َ ] (ع اِ) درو. هنگام درو.
حصاد. [ ح ُص ْ صا ] (ع ص ، اِ) ج ِ حاصد. حصدة. دروگران . درودگران .
حصاد. [ ح َص ْ صا ] (ع ص ) حاصد. دروگر. لغت مبالغه از حصاد. دروگر. (مهذب الاسماء). درودگر.
فرهنگ عمید
دروکننده.
۱. درو کردن.
۲. (اسم) هنگام درو.
دروکننده.
۱. درو کردن.
۲. (اسم ) هنگام درو.
۱. درو کردن.
۲. (اسم ) هنگام درو.
فرهنگ معین
(حَ یا حِ ) [ ع . ] (مص م . ) درو کردن .
فرهنگ فارسی
دروکردن، درویدن، بریدن حاصل مزرعه باداس
۱ - ( مصدر ) درو کردن بریدن محصول با داس و مانند آن درویدن . ۲ - ( اسم ) هنگام درو .
دروگر
۱ - ( مصدر ) درو کردن بریدن محصول با داس و مانند آن درویدن . ۲ - ( اسم ) هنگام درو .
دروگر
