معانی کلمه : حسابی
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. مربوط به حساب.
۲. [عامیانه، مجاز] راست، درست: حرف حسابی.
۳. بی عیب و نقص، بی کم وکاست: شغل حسابی.
۴. [عامیانه، مجاز] متشخص: آدم حسابی.
۲. [عامیانه، مجاز] راست، درست: حرف حسابی.
۳. بی عیب و نقص، بی کم وکاست: شغل حسابی.
۴. [عامیانه، مجاز] متشخص: آدم حسابی.
فرهنگ معین
( ~. ) [ ع - فا. ] ۱ - (ص نسب . ) منسوب به حساب . ۲ - (ص . ) دارای نظام و اصول درست . ۳ - (ق . ) به طور کامل .
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - منسوب و مربوط به حساب . ۲ - عالم بعلم حساب حسابدان . ۳ - درست صحیح (( کاری حسابی کرده. ) )
دانشنامه عمومی
جانانه.
مترادف و متضاد
حسابدان
درست، دقیق، صحیح ≠ معقول، منطقی
۱. درست، دقیق، صحیح
۲. حسابدان ≠ بیحساب
۳. باشخصیت، متشخص، محترم
۴. تمام، کمال، بقاعده
۵. مربوط به حساب
۶. منطقی، معقول
۷. خوب، ممتاز، عالی
۸. مطلوب، دلخواه
۹. زیاد، کامل
۱۰. قابلتوجه، قابلملاحظه، شایان
۱۱. معقول، منطقی،
