معانی کلمه : حزن
لغت نامه دهخدا
حزن . [ ح َ ] (اِخ ) حی ای است از غسان .
حزن . [ ح َ ] (اِخ ) زبالة. نام موضعی است .
حزن . [ ح َ] (ع ص ، اِ) ناپدرام . زمین درشت . خلاف سهل . حَزَن .
فرهنگ عمید
اندوه، دلتنگی.
فرهنگ معین
(حَ یا حُ زَ ) [ ع . ] (اِ. ) اندوه .
فرهنگ فارسی
اندوه، دلتنگی، خلاف سرور، احزان جمع
( اسم ) اندوه گرم غمگینی : (( حزن وی در این مصیبت بوصف در نیاید . ) ) جمع : احزان . توضیح یکی از کیفیات نفسانی است بدرون بنحو تدریج یا حصول قبض است بر اثر وقوع مکروه یا قوت محبوبی .
کلب یکی از حزون ثلاثه معروف بلاد عرب است
( اسم ) اندوه گرم غمگینی : (( حزن وی در این مصیبت بوصف در نیاید . ) ) جمع : احزان . توضیح یکی از کیفیات نفسانی است بدرون بنحو تدریج یا حصول قبض است بر اثر وقوع مکروه یا قوت محبوبی .
کلب یکی از حزون ثلاثه معروف بلاد عرب است
مترادف و متضاد
اندوه، دلتنگی، غصه، غم، کرب، کربت، گرفتگی، ملال، ملالت ≠ سرور
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
اندوه
