معانی کلمه : حره
لغت نامه دهخدا
حرة. [ ح َرْ رَ ] (ع مص ) سخت تشنه شدن . (زوزنی ). تشنه شدن .
حرة. [ ح ِ رَ ] (ع اِ) تاج ریزی و عنب الثعلب . (ناظم الأطباء).
حرة. [ ح َرْرَ ] (اِخ ) (یوم ...) وقعة حرة لیزید علی اهل المدینة. (مجمع الامثال میدانی ). و رجوع به ماده ٔ قبل شود.
فرهنگ عمید
عنوانی برای زنان و دختران پادشاهان، زن بزرگ و شریف، زن آزاد.
فرهنگ معین
(حَ رَّ) [ ع . ] (اِ.) سنگستان .
(حُ رّ) [ ع . حرة ] (اِ.) زن آزاده .
(حُ رّ ) [ ع . حرة ] (اِ. ) زن آزاده .
(حَ رَّ ) [ ع . ] (اِ. ) سنگستان .
(حَ رَّ ) [ ع . ] (اِ. ) سنگستان .
دانشنامه آزاد فارسی
رجوع شود به:خانم
wikijoo: حره
فرهنگ فارسی
زن آزاد، زن آزاده، لاف کنیز، حرائرجمع
( اسم ) زن آزاد آزاد زن . جمع : حرات
بنت اشعث چنانکه در فهرست تاریخ گزیده آمده است نام زنی است که معاویه به او وعده ازدواج داد و او را به مسموم کردن حسن ابن علی وا داشت
( اسم ) زن آزاد آزاد زن . جمع : حرات
بنت اشعث چنانکه در فهرست تاریخ گزیده آمده است نام زنی است که معاویه به او وعده ازدواج داد و او را به مسموم کردن حسن ابن علی وا داشت
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: horre) (عربی) (در قدیم) عنوانی برای دختران و زنان آزاد ، دختران و زنان پادشاهان و بزرگان .
