معانی کلمه : حبی
لغت نامه دهخدا
حبی . [ ح َب ْ بی ](ص نسبی ) منسوب به حب .
حبی . [ ح َ بی ی ] (ع ص ) حاب ّ. نعت است از حُبُوّ.
حبی . [ ح ُب ْ با ] (اِخ )خثعمی . رجوع به حبی بنت علقمة و حبی بنت کعب شود.
فرهنگ فارسی
( صفت ) منسوب به حبش و حبشه . ۱- ساخت. حبشه . ۲ - از مردم حبشه اهل حبشه .
قادین یا حبی خاتون شاعره ترک از اهل اماسیه
قادین یا حبی خاتون شاعره ترک از اهل اماسیه
