حبل . [ ح ُ ] (ع اِ) ج ِ حُبْلَة.
حبل . [ ح َ ب َ ] (ع مص ) حبل از خمر؛ پر گشتن از شراب . || حبل مراءة؛ آبستن گشتن زن .
آنچه با آن چیزی را میبندند؛ بند؛ ریسمان؛ رشته؛ رسن.
آبستنی.
〈حبل متین: = حبلالمتین: ◻︎ برترین جای مرا پایگه خدمت اوست / پایهٴ خدمت او نیست مگر حبل متین (فرخی: ۲۸۷)
(حَ) [ ع . ] (اِ.) رشته ، ریسمان . ج . احبال ، حبال .
(حِ) [ ع . ] (ص .اِ.) 1 - دانشمند. 2 - زیرک ، داهیه ؛ ج . حبول .
( ~.) [ ع . ] 1 - (اِمص .) آبستنی . 2 - (اِ.) بچه ای که در شکم مادر است .
۱. آبستنی
۲. انگور، مو
۳. خشم، غضب
۴. اندوه، غم
۱. بند، رسن، رشته، ریسمان، الیافبافته، طناب
۲. رگ، عرق
۳. ذمه
۴. پیمان، عهد
۵. وصال
۶. دست آویز