معانی کلمه : جوشی
لغت نامه دهخدا
جوشی. ( ص نسبی ) منسوب به جوش. || آنکه عادت به نمودن اضطراب دارد. عصبانی. تندمزاج. آنکه زود خشم آرد. که بسیار اضطراب و بی تابی نماید.
فرهنگ معین
(ص . )عصبانی ،کسی که زود خشمگی ن می شود.
فرهنگ فارسی
منسوب به جوش یا آنکه عادت بنمودن اضطراب دارد .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
۱سینه زنی تند به هنگام عزاداری ۲عصبی
/jooshi/ سینه زنی تند به هنگام عزاداری - عصبی
مترادف و متضاد
fretful (صفت)
ناراحت، اخمو، جوشی
pettish (صفت)
ترشرو، بد اخلاق، ستیزه جو، زود رنج، جوشی
