معانی کلمه : جواز
لغت نامه دهخدا
جواز. [ ج ُ ] (ع اِ) تشنگی . (منتهی الارب ).
جواز. [ ج َوْ وا ] (ع ص ) کوزه فروش . (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
نوعی هاون چوبی یا سنگی برای کوبیدن چیزی تا عصاره یا روغن آن را بگیرند؛ جوغن: ◻︎ ای به کوپال گران کوفته پیلان را پشت / چون کرنجی که فرو کوفته باشد به جواز (فرخی: ۲۰۰).
۱. اجازهنامه؛ پروانه؛ مجوز.
۲. پروانۀ سفر.
۳. (اسم مصدر) جایز بودن؛ روا بودن.
۴. (اسم مصدر) [قدیمی] رخصت؛ اجازه.
۵. [قدیمی] گذشتن از جایی یا از راهی.
فرهنگ معین
(جَ) (اِ.) = گواز: چوبدستی که با آن گاو و خر را رانند.
(جُ) (اِ.) 1 - هاون سنگین و چوبین ، مهراس . 2 - چوبی که ستوران را بدان رانند.
(جَ) [ ع . ] 1 - (مص م .) اجازه دادن ، رخصت دادن . 2 - (اِ.) گذرنامه ، پاسپورت .3 - (مص ل .) گذشتن ، گذشتن از جایی .
فرهنگ فارسی
هاون چوبی یاسنگی، دستگاهی که با آن چیزی رابفشارن، وعصاره یاروغن آن رابگیرند، گذشتن، رخصت، اجازه
( اسم ) ۱- هاون سنگین و چوبین مهراس. ۲- چوبی که ستوران را بدان رانند.
تشنگی
( اسم ) ۱- هاون سنگین و چوبین مهراس. ۲- چوبی که ستوران را بدان رانند.
تشنگی
مترادف و متضاد
اجازه، اذن، پته، پروانه، تجویز، تصدیق، رخصت، رخصتنامه، روادید، گذرنامه، گواهی، مجوز
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
از متعلقات هر آسیاب
( جُواز ) جانباز؛ از اسامی مردانه
( جُواز ) جانباز؛ از اسامی مردانه
