معانی کلمه : جمیل
لغت نامه دهخدا
جمیل . [ ج َ ] (اِخ ) درب جمیل ، دربندی است ببغداد. (منتهی الارب ).
جمیل . [ ج ُ م َ ](ع اِ) نام پرنده ایست . (اقرب الموارد). بلبل . (منتهی الارب ). ج ، جِمْلان . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. زیبا، خوشگل.
۲. [مجاز] شایسته.
۳. خوب، نیکو.
۲. [مجاز] شایسته.
۳. خوب، نیکو.
فرهنگ معین
(جَ ) [ ع . ] (ص . ) زیبا، نیکو.
دانشنامه آزاد فارسی
جُمَیّل
رجوع شود به:جمایل، شیخ پیر (۱۹۰۵ـ۱۹۸۴)
رجوع شود به:جمایل، شیخ پیر (۱۹۰۵ـ۱۹۸۴)
wikijoo: جمیل
فرهنگ فارسی
نیکو، زیبا، خوشخو، خوشگل، خوب
( صفت ) زیبا نیکو روی نیکو.
ابن عبدالله بن معمر از مشاهیر شاعران عرب است که بسال ۸۳ ق . درگذشت .
( صفت ) زیبا نیکو روی نیکو.
ابن عبدالله بن معمر از مشاهیر شاعران عرب است که بسال ۸۳ ق . درگذشت .
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: jamil) (عربی) زیبا ؛ (به مجاز) شایسته و بایسته ، نیکو ، خوب .
اسم: جمیل (پسر) (عربی) (تلفظ: jamil) (فارسی: جَميل) (انگلیسی: jamil)
معنی: زیباروی، نیکو، زیبا، ( به مجاز ) شایسته، بایسته، خوب
معنی: زیباروی، نیکو، زیبا، ( به مجاز ) شایسته، بایسته، خوب
مترادف و متضاد
آراسته، پریچهر، خوب، خوبرو، خوشنما، خوشآیند، خوشکل، خوشگل، زیبا، زیبارو، شکیل، صبیح، قشنگ، ناز، نیکو، وجیه
