معانی کلمه : جلت
لغت نامه دهخدا
جلت . [ ج َ ] (ع مص ) زدن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || جَلَتَت ْ اَلْیَتُه ُ؛ پایین آمد اَلْیه ٔ او در ران وی . (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء).
فرهنگ فارسی
( جمله فعلی ) بزرگ است ( برای مونث یا جمع آید ) . یا اسماو ه ( اسماوه ) و عمت نعمائ ه ( نعماوه ) . بزرگ باد نامهای او و همگنان را شامل باد نعمتهای او : ....و در آن مواضع که بروزگار پادشاهان گذشته ملک الملوک را - جلت اسماوه و عمت نعماوه - ناسزا می گفتند امروزه همواره عبادت می کنند . یا جل عظمته . در محکم تنزیل فرماید ....
در تداول حقه باز بد جنس
در تداول حقه باز بد جنس
واژه نامه بختیاریکا
( جُلَت * ) شرور؛ نا کس
( جِلت ) جلد؛ بسته ای حاوی دعا یا مهره یا اسفند؛
( جِلت ) جلد؛ بسته ای حاوی دعا یا مهره یا اسفند؛
