معانی کلمه : جق
لغت نامه دهخدا
جق . [ج َق ق ] (ع مص ) پیخال انداختن مرغ (منتهی الارب ). سرگین افکندن پرنده . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
فرهنگ فارسی
قریه ایست از ناحیه قرا بر جلوی زنجان زراعت آن دیمی است و آب چشمه هم دارد محصول آن پنبه است و هوایش معتدل و سکنه آن چهل خانوارند .
گویش مازنی
مرضی است که شخص مبتلا به آن هرچه غذا خورد سیر نشود – سیری ...
لفظی که جهت تحقیر افراد به کار رفته و صدایشان را به سگ تشبیه ...
/jogh/ مرضی است که شخص مبتلا به آن هرچه غذا خورد سیر نشود – سیری ناپذیر – گرسنه و بسیار پراشتها & لفظی که جهت تحقیر افراد به کار رفته و صدایشان را به سگ تشبیه کنند
واژه نامه بختیاریکا
( جُق ) معده
