معانی کلمه : جغ
لغت نامه دهخدا
جغ. [ ج ُ ] (اِ) چوبی است که بر گردن گاو قلبه کش و زراعت کننده نهند. (برهان ). و به هندی جوا گویند. (غیاث ). جوغ . جوه . جو. چغ. یوغ را گویند. رجوع به چغ و یوغ شود.
فرهنگ معین
(جُ ) (اِ. ) ۱ - یوغ ، چوبی که بر گردن گاو قلبه کش و زراعت کننده نهند. ۲ - چوبی که دوغ را بدان زنند تا مسکه برآید.
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱- چوبی باشد که بر گردن گاو قلبه کشو زراعت کننده نهند یوغ . ۲- چوبی که دوغ را بدان زنند تا مسکه بر آید.
نامی بوده است میرزا شاهرخ پسر امیر تیمور گورکان را .
نامی بوده است میرزا شاهرخ پسر امیر تیمور گورکان را .
گویش مازنی
۱جیغ – فریاد – شیون – داد و فریاد ۲فشار فشار آوردن ۳هول ...
مرضی است که شخص مبتلا به آن هرچه غذا خورد سیر نمی شود – سیری ...
/jagh/ جیغ – فریاد – شیون – داد و فریاد - فشار فشار آوردن ۳هول دادن ۴پارس ناگهانی سگ & مرضی است که شخص مبتلا به آن هرچه غذا خورد سیر نمی شود – سیری ناپذیر بسیار پر اشتها
