معانی کلمه : جسر
لغت نامه دهخدا
جسر. [ ج َ ] (اِخ )قبیله ای است از قضاعة. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
جسر. [ ج ُ س ُ ] (ع ص ،اِ) ج ِ جَسور، بمعنی دلیر بلندبالا. (منتهی الارب ).
جسر. [ ج ُ ] (ع ص ، اِ) ج ِجَسور، بمعنی دلیر بلندبالا. جُسُر. (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
پُل.
فرهنگ معین
(جِ ) [ ع . ] (اِ. ) پل .
فرهنگ فارسی
پل، جسور، واجسرجمع
( اسم ) پل . جمع : جسور.
و آن جنگی است که بر روی آن جسر میان مسلمانان از یک طرف و ایرانیان از طرف دیگر اتفاق افتاد و آنرا وقعه یا روز قس الناطف نیز مینامند . داستان آن اینستکه ابوبکر خالد بن ولید را که در عراق بود برای کمک به مسلمانان شام به آن دیار فرستاد و عراق را بدست مثنی بن حارثه شیبانی سپرد .
( اسم ) پل . جمع : جسور.
و آن جنگی است که بر روی آن جسر میان مسلمانان از یک طرف و ایرانیان از طرف دیگر اتفاق افتاد و آنرا وقعه یا روز قس الناطف نیز مینامند . داستان آن اینستکه ابوبکر خالد بن ولید را که در عراق بود برای کمک به مسلمانان شام به آن دیار فرستاد و عراق را بدست مثنی بن حارثه شیبانی سپرد .
مترادف و متضاد
پل، خدک
ferry (اسم)
جسر، عبور، معبر
bridge (اسم)
پل، جسر، برامدگی بینی، بازی ورق
pontoon (اسم)
جسر
