معانی کلمه : جرید
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. نیزۀ کوتاه.
۲. یکه وتنها.
۲. یکه وتنها.
فرهنگ معین
(جَ ) [ ع . ] (ص . ) تنها، تنهارو، منفرد.
فرهنگ فارسی
( صفت ) تنها تنهارو منفرد.
روز و سال تمام تمام یا شاخ درخت خرما یا درختی که شاخ و پوست از آن جدا کرده باشند .
روز و سال تمام تمام یا شاخ درخت خرما یا درختی که شاخ و پوست از آن جدا کرده باشند .
گویش مازنی
۱شیشه ی خرد شده ۲ریز – خرد
/jarid/ شیشه ی خرد شده - ریز – خرد
