معانی کلمه : جرگه
لغت نامه دهخدا
جرگه . [ ج َ گ َ ] (اِخ ) تیره ای از ایل بهارلو. (از ایالات خمسه ٔ فارس ). (جغرافیای سیاسی کیهان ص 86).
فرهنگ عمید
۱. تعدادی از افراد یا اشیا، حلقه، دسته، گروه، جرگ.
۲. [قدیمی] عده ای سپاهی یا شکارچی که در صحرا شکار را محاصره کنند: چشم او در جرگه دارد آهوی عقل مرا / حد مجنون کی بُوَد داخل شدن در جرگ من (مسیح کاشی: لغت نامه: جرگه ).
۲. [قدیمی] عده ای سپاهی یا شکارچی که در صحرا شکار را محاصره کنند: چشم او در جرگه دارد آهوی عقل مرا / حد مجنون کی بُوَد داخل شدن در جرگ من (مسیح کاشی: لغت نامه: جرگه ).
فرهنگ معین
(جَ گِ ) (اِ. ) ۱ - گروه ، دسته ، عده ای از مردم . ۲ - نوعی شکار که در آن صید را سواره و پیاده در میان گرفته ، صید کنند.
فرهنگ فارسی
دسته، گروه، عدهای ازمردم که دورهم جمع شوند
( اسم ) ۱- حلق. مردم و حیوانات . ۲- زمره گروه : ( ( درجرگ. درویشان در آمد. ) )
تیره از ایل بهارلو
( اسم ) ۱- حلق. مردم و حیوانات . ۲- زمره گروه : ( ( درجرگ. درویشان در آمد. ) )
تیره از ایل بهارلو
گویش مازنی
جای انبوه از درخت و درختچه
۱دستهدسته تماشاچیان کشتی محلی ۲خارج از محدوده – کناره ۳شهامت ...
/jarge/ دستهدسته تماشاچیان کشتی محلی - خارج از محدوده – کناره ۳شهامت – دلیری & جای انبوه از درخت و درختچه
مترادف و متضاد
جمعیت، حلقه، زمره، گروه، مجلس، مجمع، محفل
colony (اسم)
مستعمره، مستملکات، جرگه
