معانی کلمه : جدایی
لغت نامه دهخدا
جدائی. [ ج ُ ] ( حامص ) رجوع به جدایی شود.
فرهنگ عمید
۱. قطع رابطۀ زناشویی، طلاق.
۲. دوری، فراق.
۳. تفکیک: جدایی دین از سیاست.
۲. دوری، فراق.
۳. تفکیک: جدایی دین از سیاست.
فرهنگ معین
(جُ ) (حامص . ) ۱ - دور از هم بودن . ۲ - تنهایی .
فرهنگ فارسی
حداقل فاصلۀ مجاز طولی و عرضی و عمودی بین هواگَردها برای دستیابی به بالاترین سطح ایمنی در پرواز
۱- منفصل بودن دورازهم بودن مفارقت . ۲- تنهایی انفراد. ۳- بیگانگی . ۴- ممتاز بودن امتیاز. ۵- غیریت جزاویی .
لطفعلی بیگ آذر آرد : از حالش چیزی معلوم نشده و بغیر از این دو سه شعر از اشعارش چیزی بنظر نرسیده است
لطفعلی بیگ آذر آرد : از حالش چیزی معلوم نشده و بغیر از این دو سه شعر از اشعارش چیزی بنظر نرسیده است
دانشنامه عمومی
نقل قول
جدایی (فیلم ۲۰۱۱). جدایی (به انگلیسی: Detachment) فیلمی آمریکایی در سبک درام به کارگرانی تونی کی و بازی آدرین برودی دربارهٔ نظام آموزشی دبیرستانی است.
•
•
wikiquote: جدایی_(فیلم_۲۰۱۱)
مترادف و متضاد
طلاق
انفکاک
انفصال، برش، قطع
دوری، فراق، فرقت، مفارقت، مهجوری، هجر، هجران ≠ وصال، وصل
۱. دوری، فراق، فرقت، مفارقت، مهجوری، هجر، هجران
۲. طلاق
۳. انفکاک
۴. انفصال، برش، قطع ≠ وصال، وصل
واژه نامه بختیاریکا
دُراجی
فرهنگستان زبان و ادب
{separation} [حمل ونقل هوایی] حداقل فاصلۀ مجاز طولی و عرضی و عمودی بین هواگَردها برای دستیابی به بالاترین سطح ایمنی در پرواز
