معانی کلمه : جبان
لغت نامه دهخدا
جبان . [ ج َ ] (اِخ ) دهی است بخوارزم . (منتهی الارب ).
جبان . [ ج َب ْ با ] (اِخ ) ابومنصور جبان یا جبائی . رجوع به ابومنصور و جبائی در همین لغت نامه شود.
جبان . [ ج َب ْ با ] (اِخ ) ناحیه ای است از توابع اهواز. و کلمه معرب است . (معجم البلدان ) (مراصدالاطلاع ).
فرهنگ عمید
ترسو.
فرهنگ معین
(جَ ) [ ع . ] (ص . ) ترسو.
فرهنگ فارسی
ترسو، بددل، کم دل، جبنائ جمع
( صفت ) ترسو کم دل بی جرات . جمع : جبنائ .
ناحیه ای از توابع اهواز
( صفت ) ترسو کم دل بی جرات . جمع : جبنائ .
ناحیه ای از توابع اهواز
مترادف و متضاد
بزدل، ترسو، جبون، کمجرات، کمدل ≠ شجاع، شیردل
