جاکردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) جادادن . || محبوب شدن . در دل کسی جای گرفتن : کردم در جانش جای و نیست دریغاین دل و جان زین بزرگوار مرا. ناصرخسرو.و در دل و چشم خلایق جاکرده و شیرین گردد. (مجالس سعدی ).- امثال : بگذار خودم را جاکنم ببین با تو چها کنم . (امثال و حکم دهخدا). خود را جاکرده ؛ محبوب و طرف محبت کسی شده است . خود را در اداره جا کرد ؛ شغلی برای خود بدست آورد. || بجائی در آوردن : مرغها را ...