جانگزای. [ گ َ ] ( نف مرکب ) جانگزا. زهر و امثال آن. ( شرفنامه ٔمنیری ). نابودکننده روح. برابر جان فزای. کشنده. ممیت. جانگزا : چون باد دمان از پسش سوفرای همی تاخت با نیزه جانگزای.فردوسی.جهان جانگزای است و او جانفزای جهان گم کننده ست و او رهنمای.( گرشاسب نامه ).مبندید با رشک و با آز رای که این غم فزایست و آن جانگزای.( گرشاسب نامه ).شاها قوام عالم ، از دست تیغ تست بر دست گیر قائمه تیغ جانگزای.سوزنی....
فرهنگ فارسی
( جانگزا ی ) ( صفت ) ۱- گزایند. جان کاهند. حیات . ۲- آنچه روان را بیازارد.