معانی کلمه : جانگداز
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
آنچه روح و روان را ملول و افسرده کند، دردناک، ناتوان کننده: کند خواجه بر بستر جان گداز / یکی دست کوتاه و دیگر دراز (سعدی۱: ۶۵ ).
فرهنگ معین
(گُ ) (ص فا. ) گدازنده جان ، بسیار دردناک .
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱- گدازند. جان و روان آنچه روان را ملول سازد. ۲- ناتوان کننده عاجزکننده سست کننده .
هر چه در قلب نفوذ کند
هر چه در قلب نفوذ کند
مترادف و متضاد
جانگزا، رقتآور، روانسوز، روحگداز، فجیع، مولم ≠ روحنواز
piteous (صفت)
دلسوز، رقت انگیز، جانگداز، رقت بار
heart-rending (صفت)
غم انگیز، دل ازار، دلگیر، جانگداز، جانسوز
