معانی کلمه : ثومه
لغت نامه دهخدا
ثومة. [ م َ ] (اِخ ) ابن مخاشن . پدر قبیله ای است .
ثومه . (اِخ ) قلعه ای است در یمن . (مراصد الاطلاع ).
ثومة. [ م َ ] (ع اِ)یکی سیر. || بند شمشیر. برازبان شمشیر.
فرهنگ فارسی
درختی است بزرگ بی بار خوش بوی تر از آس و از آن مسواک سازند و آن در بثرائ روید ٠
