معانی کلمه : تکون
لغت نامه دهخدا
تکون. [ ت َ ک َوْ وُ ] ( ع مص ) هست شدن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ). هست کردن. ( دهار ). شدن و بودن. ( منتهی الارب )( ناظم الاطباء ). هست شدن و بودن. ( غیاث اللغات ). تکوین. کونه فتکون. ( اقرب الموارد ). || جنبیدن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
فرهنگ عمید
۱. به وجود آمدن، هستی یافتن.
۲. جنبیدن.
۳. هستی.
۲. جنبیدن.
۳. هستی.
فرهنگ معین
(تَ کَ وُّ ) [ ع . ] (مص ل . ) به وجود آمدن ، هستی یافتن .
فرهنگ فارسی
بوجود آمدن، هستی یافتن، جنبیدن، هستی
۱ -( مصدر ) هست شدن بودن . ۲ - ( اسم ) هستی . جمع : تکونات .
۱ -( مصدر ) هست شدن بودن . ۲ - ( اسم ) هستی . جمع : تکونات .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
حرکت – تکان – جنبش
/tekoon/ حرکت – تکان – جنبش
