معانی کلمه : توس
لغت نامه دهخدا
توس . (اِ) زمین صلب و سخت . (ناظم الاطباء).
توس . (اِ) سلامتی . (ناظم الاطباء). رجوع به توس کردن و توس نمودن شود.
فرهنگ عمید
غان#NAME?
= غان
دانشنامه آزاد فارسی
رجوع شود به:طوس
wikijoo: توس
فرهنگ فارسی
( اسم ) غان
پهلوان مشهور که آن را توس بن نوذر گویند .
پهلوان مشهور که آن را توس بن نوذر گویند .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
از اصوات،جهت راندن گوسفند
۱شکم گنده ۲رشد مرحله ای برنج ۳درد دل و روده ۴به کلی – به ...
/toops/ از اصوات، جهت راندن گوسفند & شکم گنده - رشد مرحله ای برنج ۳درد دل و روده ۴به کلی – به طور کلی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: tus) (در گیاهی) درختی بزرگ و جنگلی ، غان ؛ (در اعلام) (= طوس) ، پسر نوذر پهلوان و سردار بزرگ ایران در دورهی کیقباد و کیکاووس و کیخسرو .
مترادف و متضاد
birch (اسم)
توس، غان، درخت فان، درخت غوشه
paper birch (اسم)
توس
واژه نامه بختیاریکا
( تَوس ) تخت؛ صاف
