توجیه کردن. [ ت َ / تُو ک َ دَ ]( مص مرکب ) موجه ساختن. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). || توجیه کردن کلامی را؛ تأویل کردن آن. معنی به کلمه یا کلامی دادن. معنیی به عبارت یا کلمه یا عمل کسی دادن. ( از یادداشتهای مرحوم دهخدا ). تعبیرو تفسیر کردن. حجت و برهان آوردن. || در تداول عوام ، خرجی یا ضرری یا تاوانی را سرشکن کردن. ( از یادداشتهای مرحوم دهخدا ). || شناسا کردن. آشنا کردن. قابل انطباق کردن فرد را ...
فرهنگ فارسی
موجه کردن، موجه جلوه دادن
موجه ساختن ٠ یا توجیه کردن کلامی را تاویل کردن آن ٠
جملات نمونه
فوت پدرش غیبت او را توجیه میکند
his father's death renders his absence justifiable
مترادف و متضاد
vindicate (فعل)محقق کردن، دفاع کردن از، حمایت کردن از، توجیه کردن، پشتیبانی کردن از، اثبات بی گناهی کردنlegitimatize (فعل)قانونی کردن، توجیه کردن، مشروع کردنlegtimize (فعل)قانونی کردن، توجیه کردنjustify (فعل)تصدیق کردن، توجیه کردن، ذیحق دانستن، حق دادن...