معانی کلمه : توازن
لغت نامه دهخدا
توازن. [ ت َ زُ ] ( ع مص ) به همسنگ آمدن. ( زوزنی ). هم سنگ شدن. ( دهار ). برابر و هم سنگ شدن دو چیز. ( آنندراج ). هموزن شدن و همدیگر سنجیده گرفتن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). هم سنگی. معادله. سنجیدن. سنجش. بهم سنجیدن. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ).
فرهنگ عمید
هم وزن شدن، هم سنگ شدن، با هم برابر گشتن در وزن.
فرهنگ معین
(تَ زُ ) [ ع . ] ۱ - (مص ل . ) هم وزن شدن ، هم سنگ گردیدن . ۲ - (اِمص . ) هم - وزنی ، هم سنگی . ج . توازنات .
فرهنگ فارسی
درجۀ تطبیق الکتریکی میان دو طرف هر زوجسیم بافه یا میان مدار دوسیمه و شبکۀ تطبیقدهی در مجموعۀ پایاندهی چهارسیمه
هموزن شدن، همسنگ شدن، باهم برابرگشتن دروزن
۱ -( مصدر ) هموزن شدن همسنگ گردیدن . ۲ - ( اسم ) هموزنی همسنگی . جمع : توازنات .
مقابل روبرو
۱ -( مصدر ) هموزن شدن همسنگ گردیدن . ۲ - ( اسم ) هموزنی همسنگی . جمع : توازنات .
مقابل روبرو
دانشنامه عمومی
هم آهنگ شدن، هم آهنگی.
هم بستگی و هماهنگی (برای غیر انسان)
مترادف و متضاد
تناسب، موزونی
برابری، تعادل
قرینه، موازنه
همسنگی، هموزنی
۱. برابری، تعادل
۲. قرینه، موازنه
۳. همسنگی، هموزنی
۴. تناسب، موزونی
فرهنگستان زبان و ادب
{balance} [مهندسی مخابرات] درجۀ تطبیق الکتریکی میان دو طرف هر زوج سیم بافه یا میان مدار دوسیمه و شبکۀ تطبیق دهی در مجموعۀ پایان دهی چهارسیمه
