معانی کلمه : توابع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. پیرو، پیروی کننده.
۲. (اسم ) (ادبی ) در دستور زبان فارسی، کلمات مهمل و بی معنی که دنبال بعضی از کلمات گفته و نوشته می شود، مانند «پَخت» در رخت وپَخت، و «پاخت» در ساخت وپاخت.
۲. (اسم ) (ادبی ) در دستور زبان فارسی، کلمات مهمل و بی معنی که دنبال بعضی از کلمات گفته و نوشته می شود، مانند «پَخت» در رخت وپَخت، و «پاخت» در ساخت وپاخت.
فرهنگ معین
(تَ بِ ) [ ع . ] (ص . اِ. ) جِ تابع . ۱ - چاکران . ۲ - پس روان .
فرهنگ فارسی
پیروی کننده، پیرو، جمع تابع
( صفت اسم ) جمع تابع . ۱ - چاکران . ۲ - پس روانپس روها . یاتوابع و لواحق . حقوق و عوارض اضافی .
( صفت اسم ) جمع تابع . ۱ - چاکران . ۲ - پس روانپس روها . یاتوابع و لواحق . حقوق و عوارض اضافی .
گویش مازنی
از تقسیمات قدیم تنکابن – شامل دو هزار و سه هزار تا سادات ...
/tavaabe/ از تقسیمات قدیم تنکابن – شامل دو هزار و سه هزار تا سادات محله ی رامسر
مترادف و متضاد
اطراف
حومهها
تابعها
پیروان، چاکران
پیآمدها، نتایج
متعلقات، وابستهها
۱. متعلقات، وابستهها
۲. حومهها
۳. اطراف
۴. پیروان، چاکران
۵. پیآمدها، نتایج
۶. تابعها
environs (اسم)
پیرامون، اطراف، دوروبر، حومه، توابع، حول و حوش
