معانی کلمه : تهم
لغت نامه دهخدا
تهم . [ ت َ هَِ ] (ع ص ) نعت است از تَهَم به معنی بدبوی شدن گوشت . (منتهی الارب ). بدبوی و فاسد و متغیر شده . (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
۱. قوی، نیرومند: ورا هوش در زاولستان بود / به دست تهم پور دستان بود (فردوسی: ۵/۲۹۷ )، که را بخت و شمشیر و دینار باشد / و بالا و تن تَهْم و پشت کیانی (دقیقی: ۱۰۷ ).
۲. بزرگ.
۳. بی همتا در بزرگی و دلیری و زورمندی.
۲. بزرگ.
۳. بی همتا در بزرگی و دلیری و زورمندی.
فرهنگ معین
(تُ هَ) [ ع . ] (اِ.) جِ تهمت .
(تَ) (ص .) 1 - پرزور، نیرومند. 2 - شجاع ، دلیر.
(تَ ) (ص . ) ۱ - پرزور، نیرومند. ۲ - شجاع ، دلیر.
(تُ هَ ) [ ع . ] (اِ. ) جِ تهمت .
(تُ هَ ) [ ع . ] (اِ. ) جِ تهمت .
فرهنگ فارسی
جمع تهمت
( اسم ) جمع تهمت
دهی از دهستان حومه بخش مرکزی شهرستان زنجان است
( اسم ) جمع تهمت
دهی از دهستان حومه بخش مرکزی شهرستان زنجان است
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
بخار – بخار گرما
/tahm/ بخار – بخار گرما
فرهنگ اسم ها
اسم: تهم (پسر) (فارسی)
معنی: قوی، نیرومند
معنی: قوی، نیرومند
مترادف و متضاد
brave (صفت)
بی پروا، دلیر، سرزنده، خیره، متهور، بی باک، عالی، غیور، بامروت، خیره سر، سرانداز، سلحشور، شجاع، دلاور، نترس، تهم، مرد، با جرات
واژه نامه بختیاریکا
( تُهم ) تخم؛ اصل؛ دانه
( تُهم ) چند تُهم
( تُهم ) چند تُهم
