معانی کلمه : تنومند
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. تناور، فربه.
۲. بلندبالا.
۳. [مجاز] پرزور.
۲. بلندبالا.
۳. [مجاز] پرزور.
فرهنگ معین
(تَ مَ ) (ص مر. ) ۱ - تناور. ۲ - فربه ، چاق .
فرهنگ فارسی
تناور، فربه، بلندبالا، پرزور
( صفت ) ۱ - تناور ضحیم الجثه جسیم . ۲ - فربه چاق . ۳ - پر زور قوی توانا .
( صفت ) ۱ - تناور ضحیم الجثه جسیم . ۲ - فربه چاق . ۳ - پر زور قوی توانا .
مترادف و متضاد
پرزور، توانا، پرقوت، قدرتمند، زورمند، قوی ≠ کمزور، ناتوان
۱. پرزور، توانا، پرقوت، قدرتمند، زورمند، قوی ≠ کمزور، ناتوان
۲. بزرگ، بزرگجثه، تناور، جسیم، چاق، ستبر، عظیمالجثه، فربه، قویهیکل، کلان ≠ لاغر، نزار
واژه نامه بختیاریکا
سینه پهن؛ شیرِ زَرد؛ جُر؛ دو جُره؛ کُرپِل؛ گِژم؛ لنگ و لاشدار؛ نَخَش؛ نر مَنجول؛ یُقُر
نرهیل
نرهیل
