معانی کلمه : تنعم
لغت نامه دهخدا
تنعم . [ ت َ ع ُ ](اِخ ) از اعلام است . (منتهی الارب ). تَنْعُم و تَنْعُمة، دو قریه اند از اعمال صنعا. (از معجم البلدان ).
فرهنگ عمید
۱. به نعمت رسیدن.
۲. به نازونعمت پرورش یافتن.
۳. مال و ثروت پیدا کردن.
۴. [قدیمی] تفاخر، جلوه فروشی: آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود / عاقبت در قدم باد بهار آخر شد (حافظ: ۳۴۰ ).
۲. به نازونعمت پرورش یافتن.
۳. مال و ثروت پیدا کردن.
۴. [قدیمی] تفاخر، جلوه فروشی: آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود / عاقبت در قدم باد بهار آخر شد (حافظ: ۳۴۰ ).
فرهنگ معین
(تَ نَ عُّ ) [ ع . ] (مص ل . ) به ناز و نعمت زیستن .
فرهنگ فارسی
به نعمت رسیدن، مال وثروت پیداکردن
۱- ( مصدر ) بناز و نعمت زیستنمال و نعمت داشتن . ۲ - بنعمت رسیدن . ۳ - ( اسم ) شاد خواری تن آسانی خوشگذارانی . جمع : تنعمات .
از اعلام است . تنعم و تنعمه . دو قریه اند از اعمال عشرتها
۱- ( مصدر ) بناز و نعمت زیستنمال و نعمت داشتن . ۲ - بنعمت رسیدن . ۳ - ( اسم ) شاد خواری تن آسانی خوشگذارانی . جمع : تنعمات .
از اعلام است . تنعم و تنعمه . دو قریه اند از اعمال عشرتها
مترادف و متضاد
بینیازی، تمکن، تمول، توانگری، ثروتمندی، دارایی، دولتمندی، غنا، مالداری، مکنت، نعمت ≠ فقر
۱. بینیازی، تمکن، تمول، توانگری، ثروتمندی، دارایی، دولتمندی، غنا، مالداری، مکنت، نعمت ≠ فقر
۲. تنآسانی، نازپروردگی
۳. رفاهزدگی، شادخواری
۴. نیکزیستن
۵. بهنعمت رسیدن، متنعم بودن ≠ فقر
