معانی کلمه : تناور
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
تنومند، فربه، قوی جثه.
فرهنگ معین
(تَ وَ )(ص مر. ) ۱ - تنومند، فربه . ۲ - قوی جثه .
فرهنگ فارسی
تنومند، فربه، قوی جثه
( صفت ) ۱ - تنومند فربه . ۲ - قوت نیرومندی .
( صفت ) ۱ - تنومند فربه . ۲ - قوت نیرومندی .
مترادف و متضاد
بزرگجثه، تنومند، جسیم، درشتاندام، ستبر، عظیمالجثه، فربه، قویهیکل ≠ نزار
