معانی کلمه : تناسخ
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. خارج شدن روح از یک کالبد و داخل شدن آن به کالبد دیگر؛ انتقال نفس ناطقه از بدنی به بدن دیگر.
۲. [قدیمی] یکدیگر را نسخ کردن؛ باطل کردن؛ زایل کردن.
〈 تناسخ ازمنه: [قدیمی] پیدرپی گذشتن و سپری شدن ازمنه و قرون که انگار هرکدام آنها حکم ماقبل را نسخ میکند.
〈 تناسخ در میراث: (فقه) مردن ورثه یکی بعد از دیگری پیش از تقسیم کردن میراث.
فرهنگ معین
(تَ سُ ) [ ع . ] (مص م . ) ۱ - یکدیگر را باطل ساختن . ۲ - انتقال روح شخص مرده به بدن انسانی دیگر.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
۱ -( مصدر ) یکدیگر را نسخ کردن باطل ساختن ابطال زایل کردن . ۲ - ( مصدر ) گشتن تغییر یافتن . ۴ - انتقال روح بعد از موت از بدن ببدن انسانی دیگر . یا تناسخ ازمنه . پیاپی گشتن زمانها و قرنها چنانکه گویی هر یک از آنها حکم ما قبل را نسخ میکند . یا تناسخ در میراث.مردن وارثان یکی پس از دیگری و تقسیم نشدن میراث آنان . جمع : تناسخات .
دانشنامه عمومی
نقل قول
مترادف و متضاد
نسخ
ابطال
انتقال نفس
تغییر یافتن، گشتن
باطل کردن، زایل کردن، نسخ کردن
منتقل شدن (روح)، حلول، تجسد، تجسم
۱. نسخ
۲. انتقال نفس
۳. ابطال
۴. باطل کردن، زایل کردن، نسخ کردن
۵. تغییر یافتن، گشتن
۶. منتقل شدن (روح)، حلول، تجسد، تجسم
