کلماتور
وارد شوید
صفحه اصلی
محفل
گنجینه شعر
فرهنگ لغات
ساز و آواز
استودیو
بازی
منو
وارد شوید
معانی کلمه : تمریض
تلفظ بین المللی :
/tˈamriz/
تلفظ :
[t'amRiz]
پیمایش سریع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
کلمات مرتبط
طعنه و تعریض
عارضه تمرین
مین تمرینی
تعریضتعریض شدن
تعریضگونه
تمرین تیراندازی
تمرین جنگی
تمرین دادن
تمرین نرمش کردن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
این معنی را بیشتر بخوانید
تمریض. [ ت َ ] ( ع مص ) بیماروانی ( بیمار بانی ). ( زوزنی ). بیمار داری. ( صراح اللغة ). بیمارداری کردن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). نیک خدمت کردن بیمار را. ( آنندراج ). نیک بیمارداری کردن و متکفل درمان او شدن. ( از اقرب الموارد ). || سست ساختن. ( منتهی الارب ). توهین کردن. ( ناظم الاطباء ). سست گردانیدن و استوار نساختن چیزی را. ( از اقرب الموارد ). || قصر کردن در کاری. ( منتهی الارب ). کوتا...
فرهنگ فارسی
بیمار وانی . بیمار داری . یا سست ساختن .
کلمات مرتبط
طعنه و تعریض
عارضه تمرین
مین تمرینی
تعریضتعریض شدن
تعریضگونه
تمرین تیراندازی
تمرین جنگی
تمرین دادن
تمرین نرمش کردن
نظرات