تمامت . [ت َ م َ ] (از ع ، ق ، اِ) جملگی . همه . همگی : سیصد مرد را از اصفهبدان و بزرگان ، و تمامت هزار مرد مبارز برگزید. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 79). و تمامت قبایل لشکر او شدند. (جهانگشای جوینی ). و بناء تمامت شرایع و ادیان بر این نقل متواتر است . (رشیدی ). وخواجه نصیرالدین ... و عطا ملک با تمامت سلاطین و ملوک و کتاب ایران زمین ، در بندگی بودند. (جامع التواریخ رشیدی ). تمامت مقالات جمع آمدند. (م...
فرهنگ عمید
بقیه؛ باقیمانده.
۱. کامل کردن؛ تمام کردن. ۲. (صفت) تمام؛ کامل. ۳. (قید) همه؛ همگی.
۱. کامل کردن، تمام کردن. ۲. (صفت ) تمام، کامل. ۳. (قید ) همه، همگی. بقیه، باقی مانده.
فرهنگ معین
(تَ مَ ) [ ع . تمامة ] (مص ل . ) ۱ - تمام کردن ، کامل کردن . ۲ - همه .
فرهنگ فارسی
کامل کردن، تمام کردن، تمام، کامل، همه، همگی ۱ -( مصدر ) تمام کردن کامل کردن . ۲ - همه همگی .